روی هر پله

سلامتی اون دخترایی که وقتی دوتا لات میبینن عوض لبخند
چادرشونو محکم تر میگیرن
سلامتی دخترایی که چادرشون خاکی و گلی و خیس میشه
ولی از سرشون باز نمیشه
سلامتی دخترایی که سرشون بره چادرشون نمیره

سلامتی دخترایی که آروم و سنگین قدم بر میدارن که
مبادا دل نامحرمی بلرزد
سلامتی دخترایی که زیباییشونو عرضه نمیکنن به هرکس و ناکسی
سلامتی دخترایی که از هر کس و ناکسی دل نمیبرن
سلامتی دخترایی که بهشون میگی امل ولی….

سرشار از فهم و دانایی ان و بازم سکوت میکنن تا
مبادا ترک بردارد چینی نازک عفتشون
و سلامتی دخترایی که میراث زهرا (س) رو خوب حفظ کردن
سلامتی همشون صلوات
شیطان به حضرت یحیی گفت :
می خواهم تو را نصیحت کنم !
حضرت یحیی فرمود : من میلی به نصیحت تو ندارم
ولی می خواهم بدانم طبقات مردم نزد شما چگونه اند
شیطان گفت : مردم از نظر ما به سه دسته تقسیم می شوند
1: عده ای مانند شما معصومند ، ار آنها مایوسیم و می دانیم که
نیرنگ ما در آنها اثر نمی کند...
2 : دسته ای هم بر عکس در پیش ما شبیه توپی هستند
که به هر طرف می خواهیم می گردانیم
3 : دسته ای هم هستند که از دست انها رنج می بریم
زیرا فریب می خورند ولی سپس از کرده خود پشیمان می شوند
و استغفار می کنند و تمام زحمات ما را به هدر می دهند
دفعه دیگر که نزدیک است موفق شویم اما آنها دوباره
به یاد خدا می افتند و از چنگال ما فرار می کنند
ما از چنین افرادی پیوسته رنج می بریم..
بخون اما ناراحت نشو ؛؛؛!!! دوستان بخونید ببینم چشمی خشک می مونه ؛؛؛!!! یکی از نوکرا و ذاکرای ارباب میگفت: دو ماه پیش خواهرم کربلا بود تو صحن حضرت عباس ع بودیم مداح داشت روضه میخوند یه وقت دیدیم یه پیرمردی اومد از یقه اون مداح گرفت کشید پایبن گفت : عباس دروغ میگه ... عباس دروغ میگه ... مداح آرومش کرد گفت : چی شده پیر مرد گفت : من بعد 25 سال بچه دار شدم الان که 19 سالشه رفته تو کما با خودم گفتم : درمون دردش عباسه !!! از اصفهان اومدم کربلا ؛؛؛ امروز زنگ زدن بهم گفتن : بچت مرده...!!! دروغ میگن که عباس حاجت میده !!!!!! خواهرش میگفت : مجلس بهم ریخت ...!!! فرداش تو صحن حضرت عباس بودیم دیدیم پیرمرده پا برهنه اومد ...!!! با خودموون گفتیم الان مداح و میزنه دوباره...!!! دیدیم اومد جلو چهار پایه که مداح روش واساده بود دستشو گرفت گفت : بیا بغل ضریح بخون همه کسایی که دیروز بودنم باشن...!!! میخوام بگم غلط کردم...!!! (گریه میکرد و میگفت) خواهرم میگه همه رفتیم مداح گفت : حاجی چی شده ...؟؟؟ پیر مرده گفت : خانومم زنگ زد گفته : چون نمیذارن زنا تو غسال خونه برن ؛؛؛ التماس کردم گفتم : یک بار بچمو تو سرد خوونه ببینم... مادرش میگه : همین که کشو رو کشیدن بیرون دیدیم رو نایلون بخار نشسته س سریع آوردنش بیرون و بهش شوک دادن...!!! خلاصه پسرم به هوش اومده و شفا گرفته...!!! میگن تا به خودش اومده پرسیده بابام کجاست...؟؟؟ مادرش بهش گفته : پدرت کربلاست...!!! پسرش میگه : وقتی تو کما بودم و دیگه دل کنده بودم از زندگی یه دفعه یه آقای قد بلندی اومد صدام زد و گفت : پاشو برو به بابات بگو آبروی من یکبار تو صحرای کربلا رفته بود.... چرا دوباره تو آبرومو بردی ؟؟ پاشو برو به بابات بگو عباس دروغ نمیگه !!! عباس دروغگو نیست...!!! بلیط کربلا تونو از دست حضرت عباس بگیرید یا مطلب پائین رو نبین یا اگه دیدی باید شیّر کنی!!! . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . "اَ لسَّلٰامُ عَلَیْکََ یٰا اَبَا الْفَضْلِ الْعَبٰاس" به احترام "باب الحوائج" هرکی دید، شیّرکنه تا همه سلام بدن...!!! یهویی عاشق این متن شدم…!!! خدا زمین را آفرید و اختيارش را سپرد به 1+5 . . . . . . . ۱ محمد ۲ علی ۳ فاطمه ۴ حسن ۵ حسین + 1عباس اگه این پست +18. بود 300 نفر کپی میکردن ولی چون در مورد حضرت اباالفضل ع هست کسی حاضر به کپی کردنش نیست!!!! خدایا:هر کی این پست راشیّر کرد درد دلش رو رفع کن ؛؛؛!!! اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَباعَبْدِاللَّهِ
به نماز نگویید کار دارم
به کار بگویید نماز دارم

خدایا !!!!
گاهی تو را بزرگ میبینم و گاهی کوچک........
این تو نیستی که بزرگ و کوچک میشوی......
این منم که گاهی نزدیک و گاهی دور میشوم.......
ماه من ، غصه چرا ؟!
آسمان را بنگر ، که هنوز، بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست
گرم وآبی و پر از مهر ، به ما می خندد !
یا زمینی را که، دلش ازسردی شب های خزان
نه شکست و نه گرفت !
بلکه از عاطفه لبریز شد و
نفسی از سر امید کشید
ودر آغاز بهار ، دشتی از یاس سپید
زیر پاهامان ریخت ،
تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست !
ماه من غصه چرا !؟!
تو مرا داری و من
هر شب و روز ،
آرزویم ، همه خوشبختی توست !
ماه من ! دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن
کارآن هایی نیست ، که خدا را دارند ...
ماه من ! غم و اندوه ، اگر هم روزی، مثل باران بارید
یا دل شیشه ای ات ، از لب پنجره عشق ، زمین خورد و شکست،
با نگاهت به خدا ، چتر شادی وا کن
وبگو با دل خود ،
که خدا هست ، خدا هست ؛خدا هست هنوز!
او همانی است که در تار ترین لحظه شب، راه نورانی امید
نشانم می داد ...
او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد ، همه زندگی ام ،
غرق شادی باشد ....
ماه من !
غصه اگر هست ! بگو تا باشد !
معنی خوشبختی ،
بودن اندوه است ...!
این همه غصه و غم ، این همه شادی و شور
چه بخواهی و چه نه ! میوه یک باغند
همه را با هم و با عشق بچین ...
ولی از یاد مبر،
پشت هرکوه بلند ، سبزه زاری است پر از یاد خدا
و در آن باز کسی می خواند ،
که خدا هست ، خدا هست
و چرا غصه ؟ چرا !؟!

در رویاهایم دیدم که با خدا گفت و گو میکنم ...
خدا پرسید: پس تو میخواهی با من گفت و گو کنی؟
من در پاسخش گفتم: اگر وقت دارید.
خدا خندید: وقت من بینهایت است...
در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی؟
پرسیدم: چه چیز بشر شما را سخت متعجب میسازد؟
خدا پاسخ داد: «کودکیشان»
اینکه آنها از کودکیشان خسته میشوند،
عجله دارند که بزرگ شوند،
و بعد دوباره پس از مدت ها، آرزو میکنند که کودک باشند.
... اینکه آنها سلامتی خود را از دست میدهند تا پول به دست آورند
و بعد پولشان را از دست میدهند تا دوباره سلامتی خود را به دست آورند.
.
.
.
اینکه با اضطراب به آینده مینگرندپس از اَفرینش اَدم خدا گفت به او: نازنینم اَدم....
با تو رازی دارم !..
اندکی پیشتر اَی ..
اَدم اَرام و نجیب ، اَمد پیش !!.
... زیر چشمی به خدا می نگریست !..
محو لبخند غم آلود خدا ! .. دلش انگار گریست .
نازنینم اَدم!!. قطره ای اشک ز چشمان خداوند چکید !!!..
یاد من باش ... که بس تنهایم !!.
بغض آدم ترکید ، .. گونه هایش لرزید !!
به خدا گفت :
من به اندازه ی ....
من به اندازه ی گلهای بهشت .....نه ...
به اندازه عرش ..نه ....نه
من به اندازه ی تنهاییت ، ای هستی من ، .. دوستدارت هستم !!
اَدم ،.. کوله اش را بر داشت
خسته و سخت قدم بر می داشت !...
راهی ظلمت پر شور زمین ..
طفلکی بنده غمگین اَدم!..
در میان لحظه ی جانکاه ، هبوط ...
زیر لبهای خدا باز شنید ،...
نازنینم اَدم !... نه به اندازه ی تنهایی من ...
نه به اندازه ی عرش... نه به اندازه ی گلهای بهشت !...
که به اندازه یک دانه گندم ، تو فقط یادم باش !!!
نازنینم اَدم .... نبری از یادم ...

فعلابای![]()
![]()
عارفی را دیدندمشعلی وظرف آبی در دست پرسیدند کجا میروی؟
گفت میروم با آتش بهشت را بسوزانم,وبا آب جهنم را خاموش کنم تا مردم خدا را فقط به خاطر عشق به او -او را بپرستند
نه به خاطر رفاه در بهشت وترس از جهنم
![]()

دست خدا
کودک زمزمه کرد: (خدایا با من حرف بزن).
و یک چکاوک در مرغزار نغمه سر داد.
کودک نشنید.
او فریاد کشید: (خدایا! با من حرف بزن).
صدای رعد و برق آمد.
اما کودک گوش نکرد.
او به دور و برش نگاه کرد و گفت:
(خدایا! بگذار تو را ببینم).
ستاره ای درخشید. اما کودک ندید.
او فریاد کشید(خدایا! معجزه کن).
نوزادی چشم به جهان گشود. اما کودک نفهمید.
او از سر ناامیدیگریه سر داد و گفت:
(خدایا به من دست بزن. بگذار بدانم کجایی).
خدا پایین آمد و بر سر کودک دست کشید.
اما کودک دنبال یک پروانه کرد.
او هیچ درنیافت و از آنجا دور شد.
کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید: “میگویند فردا شما مرا به زمین می فرستید من چگونه میتوانم برای زندگی به آنجا بروم؟”
خداوند پاسخ داد: “از میان تعداد بسیاری از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفتهام. او از تو
خداوند لبخند زد: “فرشته تو برایت آواز میخواند، و هر روز به تو لبخند خواهد زد . تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.”
کودک ادامه داد: “من چطور می توانم بفهمم مردم چه میگویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟”1
خدایا! مرا به بزرگی چیزهایی که ارزانی کرده ای آگاه کن تا کوچکی چیزهایی که ندارم آرامشم را بهم نریزد.
|
|
آرامش، نبودن جدال نیست تجربه حضورخداست همیشه برایت آرزوى آرامش دارم
خدایا آن چنان غرق دریای غربتمان نکن که به هر خاشاک عاطفه ای دست دراز کنیم.
داستان ما و خدا 
خدا: بنده ي من نماز شب بخوان و آن يازده رکعت است.
بنده: خدايا !خسته ام!نمي توانم
خدا: بنده ي من، دو رکعت نماز شفع و يک رکعت نماز وتر بخوان.
بنده: خدايا !خسته ام برايم مشکل است نيمه شب بيدار شوم.
خدا: بنده ي من قبل از خواب اين سه رکعت را بخوان
بنده: خدايا سه رکعت زياد است
خدا: بنده ي من فقط يک رکعت نماز وتر بخوان
بنده: خدايا !امروز خيلي خسته ام!آيا راه ديگري ندارد؟
خدا: بنده ي من قبل از خواب وضو بگير و رو به آسمان کن و بگو يا الله
بنده: خدايا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم مي پرد
خدا: بنده ي من همانجا که دراز کشيده اي تيمم کن و بگو يا الله
بنده: خدايا هوا سرد است!نمي توانم دستانم را از زير پتو در بياورم
خدا: بنده ي من در دلت بگو يا الله ما نماز شب برايت حساب مي کنيم
بنده اعتنايي نمي کند و مي خوابد
خدا:ملائکه ي من! ببينيد من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابيده است چيزي به اذان
صبح نمانده، او را بيدار کنيد دلم برايش تنگ شده است امشب با من حرف نزده
ملائکه: خداوندا! دوباره او را بيدار کرديم ،اما باز خوابيد
خدا: ملائکه ي من در گوشش بگوييد پروردگارت منتظر توست
ملائکه: پروردگارا! باز هم بيدار نمي شود!
خدا: اذان صبح را مي گويند هنگام طلوع آفتاب است اي بنده ي من بيدار شو نماز
صبحت قضا مي شود خورشيد از مشرق سر بر مي آورد
ملائکه:خداوندا نمي خواهي با او قهر کني؟
خدا: او جز من کسي را ندارد...شايد توبه کرد...
بنده ی من تو به هنگامی که به نماز می ایستی من آنچنان گوش فرا میدهم که
انگار همین یک بنده را دارم و تو چنان غافلی که گویا صد ها خدا داری.